ابراهم والنتاين ويليامز جكسون ( مترجم : منوچهر اميرى و فريدون بدره اى )

71

سفرنامه جكسن ( ايران در گذشته وحال ) ( فارسى )

برگ راه و مقدار بيشترى لباس گرم مورد نياز فراهم آورم زيرا هنوز هوا به شدت سرد بود . شب آخر آقا و خانم ميزبان ضيافتى ترتيب دادند و عده‌اى را به شام دعوت كردند و در اين ميهمانى من از دوستان امريكايى و اروپايى خود وداع كردم . در ساعت يازده كه شام خورده بوديم خبر شدم كه آن نوكر ارمنى كه اجير كرده و قسمتى از مواجب ماهانه‌اش را از پيش داده بودم « تصميم گرفته است كه با من به سفر نيايد » . وضع بسيار ناگوارى برايم پيش آمده بود . چند اسب كرايه كرده و وسايل سفر را تدارك كرده بودم تا صبح زود حركت كنيم ، و اكنون حتى اگر يك روز مسافرت من به تعويق مىافتاد تغيير عمده‌اى در برنامهء من پديد مىآمد . با اينهمه بارقهء اميدى در دلم تابيدن گرفت . به ياد جوانى ايرانى افتادم كه صفر عادل بيگ نام داشت و از مسلمانى برگشته و به دين عيسى گرويده بود . وى را در مواقعى كه در باغ هيئت مبلغين مسيحى سرگرم كار بود ديده بودم ، و قيافه و رفتارش كه آثار صداقت و امانت در آن هويدا بود نظر مرا جلب كرده بود . دربارهء او با صاحبخانه و دوستان هيئت شتابزده به گفتگو پرداختم و از ايشان پرسيدم كه آيا اجازه مىدهند آن جوان با من به سفر بيايد . ايشان از روى صدق و صفا با تقاضاى من موافقت كردند و صفر را بيدار كردند تا عقيدهء وى را در اين باب بپرسند ؛ او هم بىدرنگ پيشنهاد مرا پذيرفت و فقط از اين جهت ترديد داشت كه مبادا او را به علت بىتجربگى شايستهء ملازمت خود ندانم . با اينهمه يقين داشتم كه او لايق اين كار است زيرا به شايستگى او اطمينان داشتم ؛ اين بود كه فى المجلس معامله را تمام كرديم . اعتماد من در حق او بجا بود زيرا اگرچه گاهى با خود مىانديشيدم كه نكند عيب و فسادى در خلق و خوى او ظاهر شود ، چنين چيزى هرگز اتفاق نيفتاد ؛ و گاهى از سر تفريح با خود مىانديشيدم و آرزو مىكردم كه اى كاش صفر پر در مىآورد و نامش رفائيل مىشد و قصهء طوبيا تكرار مىگشت « 1 » .

--> ( 1 ) . اشاره به داستان طوبيا مذكور در كتاب يا سفر طوبيا است . اين سفر از اسفار مشكوك منسوب به عهد عتيق است . متن اصلى داستان به عبرى بوده اما نسخهء موجود عبرى از متن كلدانى محفوظ در كتابخانهء بودليان گرفته شده است . تصور مى - رود كه تاريخ تحرير آن قديمتر از دورهء هادريان امپراتور ( 117 - 138 ميلادى ) روم نباشد . داستان اين است كه طوبيا يهودى پرهيزگارى بود كه در نينوا در اسارت به سر مى - برد و بر آن شد كه شب هنگام ، على رغم حكم قانون ، مردگان عبرانى را به خاك سپارد . پس از مدتى نابينا و بينوا شد ، و پسرش طوبياس را براى وامخواهى به شهرى دور دست فرستاد . طوبياس با سگ كوچك خود و جوانى كه او را به عنوان راهنما اجير كرده بود روى به راه نهاد ، غافل از آنكه اين مرد رفائيل ملك مقرب است كه به سبب زهد طوبيا و به قصد يارى او بدان هيئت درآمده است . سرانجام به شهرى كه برادر طوبيا يا عم طوبياس در آنجا بود فرود آمدند . و طوبياس دلباختهء سارا دختر عم خود گشت و خواست كه او را جفت خود كند ؛ اما سارا ديوى را بر خود شيفته كرده بود و اين ديو تا آن هنگام -